و ثانيا جائى كه تخت و مسند جم بباد ميرود پس چه جاى غم است و در آخر نيز ميگويد اگر ما را بكنگره كاخ ، وصلت نيست يعنى ما را مقام شامخى و وجهه بزرگى در نفوس مانند خانقاهيان نيست با ميخانه قناعت ميكنيم و به خاك اين آستانه بسرميبريم آنگاه به پير ميگويد بگذار تا ما هم مانند صوفيان خانقاهى در جلو تو بدرائيم و جلوهئى دهيم تا پيش از آنكه عمر بگذرد روزگارى به خود ببينيم .
جائى كه تخت و مسند جم ميرود بباد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مىخوريم
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست بفردوس ننگريم
از جرعهء تو خاك زمين در و لعل يافت * بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
زان بيشتر كه عمر گرانمايه بگذرد * بگذار تا مقابل روى تو بگذريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدى * ما نيز هم بشعبده دستى بر آوريم
حافظ چوره بكنگره كاخ وصل نيست * با خاك آستانهء اين در بسر بريم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد * گو باده صاف كن كه بعذر ايستادهايم
كار از تو ميرود مددى ايدليل راه * انصاف ميدهيم ز راه اوفتادهايم
گفتى تو حافظ اين همه رنك و خيال چيست * نقش غلط مبين كه همان لوح سادهايم
آن روز « 1 » بر دلم در معنى گشوده شد * كز ساكنان درگه پير مغان شدم
هامش
( 1 ) اين بيت جزو غزليست كه در فصل شاهان گذشت درباره شاه منصور كه از جمله او است .اى گلبن جوان بر دولت بخور كه من * در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز حرف لوح وجودم خبر نبود * در مكتب غم تو چنان نكتهدان شدمانروز بر دلم ( الخ ) و از اين تعارفات * و تملقات بشاه منصور و اين مداهناتنسبت بپير مغان شدت ارتباط خرابات * با دولت وقت پر ظاهر است چنانچه بيايد