زهى سجاده تقوى كه يك ساغر نميارزد * هر آنكسى كه در اين حلقه نيست زنده بعشق
بر او نمرده بفتوى من نماز كنيد * گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نرود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود * رندى آموز و كرم كن كه نچندان هنر است
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود * گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ورنه هر سنك و گلى لؤلؤ مرجان نشود * اسم اعظم بكند كار خود ايدل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو سليمان نشود * عشق ميورزم و اميد كه اين فن شريف
چون هنر هادى دگر موجب حرمان نشود * دوش ميگفت كه فردا بد هم كام دلت
سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود * سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاى ما بود * نيكى پير مغان بين كه چو ما بد مستان
هرچه كرديم به چشم كرمش زيبا بود * پير گلرنك من اندر حق ارزق « 1 » پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود * درگه پير مغان باد كه باقى سهل است
ديگرى گو برو و نام من از ياد ببر * سعى نابرده در اين راه به جائى نرسى
مرد اگر ميطلبى طاعت استاد ببر * روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بده
وانگهم تا بلحد فارغ و آزاد ببر
هامش
( 1 ) ازرقپوشان صوفيان خانقاهيند كه لباس آبى و كبود ميپوشيدند و اين از شعارشان بوده و ميگويند چون بمقام وصل رسند لباس سفيد پوشند و بعضى هم گفتهاند كه چون بمقام فنا رسند نور سياه ببينند پس لباس سياه بپوشند .