منزل حافظ كنون بارگه پادشا است * دل سوى دلدار رفت جان بر جانانه شد « 1 »
زاهدار راه برندى نبرد معذور است * عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
تا بغايت ره ميخانه نميدانستم * ورنه مستورى ما تا بچه غايت باشد
بندهء پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما هرچه كند عين ولايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز * تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن * پير ما گفت كه در صومعه همت نبود
تا زميخانه و مى نام و نشان خواهد بود * سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
حلقهء پير مغانم ز ازل در گوش است * برهمانيم كه بوديم و همان خواهد بود
برو اى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو * راز اين پرده نهانست و نهان خواهد بود
بخت حافظ گر از اينگونه مدد خواهد كرد * زلف معشوقه بدست دگران خواهد بود
حافظ بكوى ميكده دائم بصدق دل * چون صوفيان بصفهء دار الصفا رود
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازى * جام مى مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برك سراى سلطان * مائيم و كهنه دلقى كاتش در آن توان زد
عشق و شباب و رندى مجموعهء مراد است * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
حافظ به حق قرآن از شيد و زرق باز آى * باشد كه گوى دولت در اينجهان توان زد
بكوى ميفروشانش به جامى بر نميگيرند
هامش
( 1 ) معلوم شد كه گريههاى سحرى حافظ براى رسيدن بدربار پادشاهى بوده و بمقصودش نائل شده و مرام باده نوشيش رونق يافته و نيز معلوم مىشود كه خرابات با دولتهاى وقت رابطه داشته چنانچه بيايد