غيبى است پس او در نزد ما به كلى ممنوع اگرچه از غير اسباب و رياضات باشد بلكه از اسباب شرعيه هم باشد بلى ما منكر نيستيم كه جمع حواس در موضوعات ماديت ممدود خيل است در ادراك آنها و همچنين مفيد در تصفيه فكر است نسبت بمطالب علمى و معقولات اما نسبت بدرك حقايق و اسرار الهيه و مغيبات خفيه هيهات هيهات جمع حواس هيچ ملازمه ندارد بالهام يا درك احكام يا استفاده بلا واسطه از ملك علام چه آنكه اين امور از خصائص شئون پيغمبر يا امام عليه السّلام است پس قياس ماديات و علميات را به آلهيات نتوان كرد برگرديم به محل كلام يعنى پير مغان و خرابات
آن شد « 1 » ايخواجه كه در صومعه بازم بينى * كار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم * اينم از عهد ازل حاصل و فرجام افتاد
صوفيان جمله خريفند و نظر باز ولى * زين ميان حافظ دلسوخته بد نام افتاد
بس تجربه كرديم در اين دار مكافات * با دردكشان هر كه در افتاد برافتاد
گر جان ندهد سنك سيه لعل نگردد * با طينت اصلى چه كند بد گهر افتاد
هزار نكته باريكتر ز مو اينجا است * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
حافظ خلوتنشين دوش بميخانه شد * از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب * باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد « 2 »
صوفى مجنون كه دى جام و قدح ميشكست * دوش بيك جرعه مى عاقل و فرزانه شد
كريه سام و سحر شكر كه ضايع نگشت * قطره باران ما گوهر يك دانه شد
هامش
( 1 ) - يعنى گذشت آن زمان
( 2 ) معلوم است كه در پيرى نيز خراباتى بوده .