شبان وادى ايمن گهى رسد بمراد * كه چند سال بجان خدمت شعيب كند
پشمينهپوش تندخو از عشق نشنيده است بو * از مستيش رمزى بگو تا ترك هشيارى كند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش * كه يك كرشمه تلافى صد بلا بكند
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك * چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
رملك « 1 » تا ملكوتش حجاب بردارند * هر آنكه خدمت جام جهاننما بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى * بوقت فاتحه صبح يكدعا بكند
گر ميفروش حاجت رندان روا كند * ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند * تا همه صومعهداران پى كارى گيرند
گفتم صنمپرست مشو با صمد نشين * گفت بكوى عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند
مطرب عشق عجب ساز و نوائى دارد * نقش هر پرده كه زد راه به جائى دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالى * كه خوش آهنك فرحبخش و هوائى دارد
پير دردى كش ما گرچه ندارد زر و زور * خوش عطابخش و خطاپوش خدائى دارد
محترم دارد لم كاين مگس قندپرست * تا هوا خواه تو شد فر همائى دارد
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز * هر كسى بر حسب فكر گمانى دارد
با خراباتنشينان ز كرامت ملاف * هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد
مدعى گو لغز و نكته بحافظ مفروش * كلك ما نيز زبانى و بيانى دارد
هامش
( 1 ) اين دو بيت اشاره به آنست كه در فصل باده گذشت كه يگانه راه طريقت را بزعم خود در مقابل خانقاهيان و اهل رياضت عشق ميداند و باده را هم مضر بعشق و و تصوف نميداند بلكه مؤيد ميگمارد و همان كشفى را كه خانقاهيان در اثر رياضت براى خود مدعى هستند او براى خود در جام مى مدعى است .