تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 194

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٩٤
مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد * از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت در كعبهء كوى تو هر آنكس كه بيايد * از قبلهء ابروى تو در عين نماز است عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه * پاى آزادى چو بندى و ربجائى رفت‌رفت ثواب روزه و حج قبول آنكس برد * كه خاك ميكدهء عشق را زيارت كرد مقام اصلى ما گوشهء خرابات است * خداش خير دهد آنكه اين عمارت كرد نماز در خم آن ابروان محرابى * كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز * نظر بدردكشان از سر حقارت كرد حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ * اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ما است * حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد بسر جام جم آنگه نظر توانى كرد * كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد مباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد گدائى در ميخانه طرف اكسيرى است * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد بعزم مرحلهء عشق پيش نه قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد تو كز سراى طبيعت نميروى بيرون * كجا بكوى طريقت گذر توانى كرد جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار غم بنشان تا نظر توانى كرد دلا ز نور هدايت گر آگهى يا بى * چو شمع خنده‌زنان ترك سر توانى كرد ولى « 1 » تو تالب معشوق و جام مى خواهى * طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
هامش
( 1 ) متأسفانه كه حافظ خودش به اين نصيحت كه نصيحت شاهانه ناميده عمل نكرد و ترك جام مى و لب معشوق نكرد چنانچه گفته :من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم * صد بار توبه كردم و ديگر نميكنمپس بگفتهء خود از نور هدايت عاريست