مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد * از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
در كعبهء كوى تو هر آنكس كه بيايد * از قبلهء ابروى تو در عين نماز است
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه * پاى آزادى چو بندى و ربجائى رفترفت
ثواب روزه و حج قبول آنكس برد * كه خاك ميكدهء عشق را زيارت كرد
مقام اصلى ما گوشهء خرابات است * خداش خير دهد آنكه اين عمارت كرد
نماز در خم آن ابروان محرابى * كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد
فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز * نظر بدردكشان از سر حقارت كرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ * اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد
مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ما است * حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
بسر جام جم آنگه نظر توانى كرد * كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد
مباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
گدائى در ميخانه طرف اكسيرى است * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد
بعزم مرحلهء عشق پيش نه قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نميروى بيرون * كجا بكوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار غم بنشان تا نظر توانى كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهى يا بى * چو شمع خندهزنان ترك سر توانى كرد
ولى « 1 » تو تالب معشوق و جام مى خواهى * طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
هامش
( 1 ) متأسفانه كه حافظ خودش به اين نصيحت كه نصيحت شاهانه ناميده عمل نكرد و ترك جام مى و لب معشوق نكرد چنانچه گفته :من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم * صد بار توبه كردم و ديگر نميكنمپس بگفتهء خود از نور هدايت عاريست