تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 193

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٩٣
سايهء قد تو بر قالبم اى عيسى دم * عكس روحى است كه بر عظم رميم افتاده است آنكه جز كعبه مقامش بند از ياد لبت * بر در ميكده ديدم كه مقيم افتاده است حافظ گمشده را با غمت اى يار عزيز * اتحاديست كه در عهد قديم افتاده است به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط * مرا كه مصطبه ايوان و پا خم طنبى است جمال دختر رز نور چشم ما است مگر * كه در نقاب ز حاجى و پردهء عنبى است بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * در دگر زدن انديشه تبه دانست بر آستانه ميخانه هر كه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا بجز اين در حواله گاهى نيست چنين كه از همه سودام راه ميبينم * به از حمايت زلف توام پناهى نيست چرا ز كوى خرابات روى برتابم * كزين بهم بجهان هيچ رسم و راهى نيست مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن * كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست تا ابد بوى محبت بمشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه برخساره نرفت فقيه مدرسه دى مست بود فتوى داد * كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است به درد صاف ترا حكم نيست خوش دركش * كه هرچه ساقى ما كرد عين الطاف است من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم در اين‌وآن انداخت كنون به آب مى لعل خرقه ميشويم * نصيبهء ازل از خود نميتوان انداخت جهان بكام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه قسمت ازلش در مى مغان انداخت آن روز شوق ساغر مى خر منم بسوخت * كانش ز عكس عارض ساقى در ان گرفت خواهم شدن بكوى مغان آستين فشان * زين فتنه‌ها كه دامن آخر زمان گرفت