سايهء قد تو بر قالبم اى عيسى دم * عكس روحى است كه بر عظم رميم افتاده است
آنكه جز كعبه مقامش بند از ياد لبت * بر در ميكده ديدم كه مقيم افتاده است
حافظ گمشده را با غمت اى يار عزيز * اتحاديست كه در عهد قديم افتاده است
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط * مرا كه مصطبه ايوان و پا خم طنبى است
جمال دختر رز نور چشم ما است مگر * كه در نقاب ز حاجى و پردهء عنبى است
بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * در دگر زدن انديشه تبه دانست
بر آستانه ميخانه هر كه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست
وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا بجز اين در حواله گاهى نيست
چنين كه از همه سودام راه ميبينم * به از حمايت زلف توام پناهى نيست
چرا ز كوى خرابات روى برتابم * كزين بهم بجهان هيچ رسم و راهى نيست
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن * كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
تا ابد بوى محبت بمشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه برخساره نرفت
فقيه مدرسه دى مست بود فتوى داد * كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است
به درد صاف ترا حكم نيست خوش دركش * كه هرچه ساقى ما كرد عين الطاف است
من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم در اينوآن انداخت
كنون به آب مى لعل خرقه ميشويم * نصيبهء ازل از خود نميتوان انداخت
جهان بكام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه قسمت ازلش در مى مغان انداخت
آن روز شوق ساغر مى خر منم بسوخت * كانش ز عكس عارض ساقى در ان گرفت
خواهم شدن بكوى مغان آستين فشان * زين فتنهها كه دامن آخر زمان گرفت
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 193
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ١٩٣