زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما آنچه گويد جاى هيچ اكراه نيست
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خبر او است * در صراط مستقيم ايدل كسى گمراه نيست
بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است * ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر كه خواهد گو برو * كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن كار يك رنگان بود * خودفروشانرا بكوى ميفروشان راه نيست
منم كه گوشهء ميخانه خانقاه من است * دعاى پير مغان ورد صبحگاه من است
زياد شاه و گدا فارغم به حمد اللّه * گداى خاك در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست * جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
از آنزمان كه بر اين آستان نهادم روى * فراز مسند خورشيد تكيهگاه من است
مگر بتيغ اجل خيمه بركنم ورنه * رميدن از در دولت نه رسم و راه من است « 2 »
از آستان پير مغان سر چرا كشيم * دولت در آنسرا و كشايش از آن در است
در گوى ما شكسته دلى ميخرنند و بس * بازار خودفروشى از آنسوى ديگر است
هامش
( 2 ) - اين غزل نيز چنانچه ميبينيد در مقام تملق و عذر خواهى از خطا است نسبت به پير كه با غير او طرح الفت و مودت افكنده در مسجد و خانقاه رفته و از او عذر خواهى مىكند كه غرضم از مسجد و ميخانه وصال شما است هر جا باشم به ياد شمايم و از شما دل بر تداوم شرح توبه شكنى و عذر خواهيش بيايد .