لكن با خود سنجيده كه چرا خسر الدنيا و الاخره باشيم اگر بنا باشد كه بر رشته باطل رويم پس چرا خود را از تعيش دنيا محروم كنيم .
اكنون آنچه درباره پير مغان و طريقه او و مذمت او از مخالفين با طريقه خود گفته ذكر ميكنيم حافظ :
بمى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزلها « 1 »
چه نسبت است برتدى صلاح و تقويرا * ببين تفاوت ره از كجا است تا بكجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقهء سالوس * كجا است دير مغان و شراب ناب كجا
در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم * كاين چنين رفته است بر عهد ازل تقدير ما
صوفى بيا كه آينه صافى است جام را * تا بنگرى صفاى مى لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مستپرس * كاين حال نيست زاهد عالى مقامرا
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت روضه دار السلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است * اى خواجه باز بين بترحم غلام را
برو به كار خود ايواعظاين چه فرياد است * مر افتاده دل از كف ترا چه افتاده است
اگرچه مستى عشقم خراب كرد ولى * اساس هستى من زان خراب آباد است
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است * اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بيمى و پيمانه بسوخت « 2 »
هامش
( 1 ) - اثبات مىكند كه اهل سلوك و طريقت بوده .
( 2 ) - بيت آخر اشاره به آن است كه حافظ چند مرتبه توبه كرده و با پير مغان پيمان شكسته و بار برگشته كه در طى اشعار نيز معلوم مىشود .