به خاك پاى صبوحىكنانن كه تا من مست * ستاده بر در ميخانهام بدربانى
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه ز نار داشت پنهانى
كردار اهل صومعهام كرد مىپرست * اين دودو بين كه نامهء من شد سياه از او
مرادش از صومعه خانقاه است چنانچه بيايد حافظ چون رياكارى آنان را ديده و از طرفى هم بحقيقت تصوف پى برده كه حقيقت تصوف منافى با عياشى نيست بلكه اساسش بر عياشى است و اگر چندى بر زهد بوده از باب سياست بوده ، ناچار بيكى از دو وجه ترك آنها را گفته :
يا از باب آنكه اگرچه پى بحقيقت تصوف برده كه منافى با خلاف شرع و عياشى و اوباشى نيست اما پى ببطلان تصوف بهر نحوى كه باشد نبرده پس آنچه حقيقت تصوف است گرفته و تظاهرات شرعى كه جزو حقيقت نيست بلكه ناشى از ريا و سالوس است ترك كرده زيرا كه بعد از سلوك اصل چه داعى بر التزام باموريكه زائد است آن هم بوجه ريا بلكه زياد كردن ريا چنانچه خود گفته كفر طريقت است و مضر بتصوف پس تصوفرا هم بحقيقت نياورده جزو مذبذبين بين ذالك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء خواهد بود
و يا آنكه ببطلان تصوف هم پى برده كه بهر طريق و بهر نحوى باشد « 1 »
هامش
( 1 ) - چنانچه نظر شخصى اين حقير دربارهء حافظ همين است كه بطلان تصوف را به همه طريقش فهميده و در باطن نه معتقد بخانقاهى بوده نه بخراباتى ولى( هر روز به شكل آن بت عيار درآمد )منظورش از اين تلبس بألبسه مختلف و تشكل باشكال مختلفه جز عياشى چيزى نبوده بيت سابق هم كه گفته اين دود بين كه نامه من ( الخ ) اشاره دارد به آنكه نسبت بخراباتى هم خوشبين نبوده اظهار ندامت و پشيمانيش و تحولش باحوال مختلفه مفصل خواهد آمد پس او در حقيقت پى ببطلان همهء طرق تصوف برده .