بر آنها باقى مانده شايد ، بهر حال عدهء بودند كه آنها را مغان ميگفتند و آنها را پيرى و ميكدهء بود در خرابات شيراز ، بطوريكه حافظ معرفى آنها را مىكند آنها هم خود را صوفى ميدانستند و متظاهر بتصوف بودند از اينجهة بصوفى خراباتى معروف شدند ولى روشى كه آنها از خود معمول ميداشتند بلا شبهه بر خلاف روش صوفيان خانقاهى بود اما اينكه اين روش را بعد از ورودشان باسلام اتخاذ كردهاند از باب آنكه همين را حقيقت تصوف يافتند كه تصفو مبنى بر زهدورزى و ترك محرمات و تقيد بواجبات نيست بلكه موقوف بر همان اصول تصوف است كه قبلا ذكر شد : يا آنكه بر همين نوع از رشتهء تصوف قبل از پذيرفتن اسلام بودند چه آنكه دانستى كه تصوف در هر كيش و هر ملتى هست و چون باسلام درآمدند بر همان رشتهء پيش باقى ماندند معلوم نيست حاصل آنكه آنقدريكه از حال ايشان معلوم است فقط آنست كه سيره آنان عدم اجتناب از محرمات است و آنكه ارتكاب محرمات شرعيه را مضر بتصفيهء قلب و وصل به حق نميدانستند و همچنين مضر بعشق نميدانستند اما آنكه اين روش را قبل از اسلامشان داشتند يا بعد از اسلام حقيقت تصوف را اين گونه فهميدند معلوم نيست .
علت خارج شدن حافظ از خانقاهيان و پيوستن او بخراباتيان بطوريكه خود ميگويد آنست كه ايشانرا اهل راستى نميديده يعنى از آنها بجز سالوس و ريا مشاهده نمىنموده آنچه مىديده از آنها تظاهر بزهد و ورع بوده چنانچه شيوه همهء صوفيان است نه زهد و ورع واقع يعنى همهاش زبان و در مرأى ناس بوده و گرنه در خلوت از هيچ چيز اباء و امتناع نداشتند چنانچه ميگويد :
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 189
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ١٨٩