حق فرض ميكرده ، چنانچه مولوى ميگويد ، عشق مجنون بليلى هم عشق حق است ، بلكه حافظ نظر به خود اين اشخاص دارد و عمدهء نظر او استفادهء جاهى و مالى است ، بلكه اگر بنظرى عميقتر نظر كنيد خواهيد ديد كه اصلا اين عشقورزيها عشق نيست ، بلكه صورت عشق است و عشق شعرى است ، نه عشق حقيقى ، لاف عشق است نه حقيقت عشق ، و اين نوعى از تملق و چاپلوسى با لاف و گزاف شعرى است كه مرسوم شعراء است و الا نه سوختن در كار است و نه مردن و نه گريه و نه بيهوشى و نه خود را گم كردن ، و از خود فراموش كردن پس اين تعشق است نه عشق اظهار عشق است نه حقيقت عشق پس معلوم شد كه آنچه گفته :
فرياد حافظ اينهمه آخر بهر زه نيست * هم قصهء غريب و حديث عجيب هست
نه چنان است كه گفته ، بلكه چنانچه معلوم شد و خواهد شد حقيقت امر اينست ،
فرياد حافظ اينهمه جز لاف و هرزه نيست * نه قصهء غريب و نه امرى عجيب هست
آرى اگر بلاف و گزاف اعتناء بود * شعرش عجيب و لاف و گزافش غريب هست
آرى اين نوع از تغزل و تعشق خود يك نوع هنرى است متعارف در ميان شعراء كه غزلسرائى ميكنند ، نسبت بممدوح تغزل ميكنند با آنكه از آنچه ميگويند قلبشان هيچ خبرى ندارد و يا با آنكه آنچه در شرح ممدوح ميگويند هيچ واقعيت ندنارد ، مانند آنكه قدت فلان است ، چشمت فلان است هويت فلان است و امثال اينها ، بلكه بسا باشد كه هيچ او را هم