فداى پيرهن چاك ما هرويان باد * هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد * كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر * بمى ز دل ببرم هول روز رستاخيز
8 من به خيال زاهدى گوشهنشين و طرفه انك * مغبچهء زهر طرف ميزندم بچنك و دف
9 من دوست دار روى خوش و موى دلكشم * مدهوش چشم مست و مى صاف بيغشم
شهرى است پر كرشمه و خوبان ز شش جهت * چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم « 1 »
از بسكه چشم مست در اين شهر ديدهام * حقا كه مى نميخورم اكنون و سرخوشم
شيراز معدن لب لعل است و كان حسن * من جوهرى مفلسم از آن مشوشم
در عاشقى گريز نباشد ز سوزوساز * استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
گفتى ز سر عهد ازل يك سخن بگو * آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر * حالى اسير عشق جوانان مهوشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست * آئينهء ندارم از آن آه ميكشم
10 عمرى است تا من در طلب هر روز گامى ميزنم * دست شفاعت هر زمان در نيكنامى ميزنم
بىماه مهر افروز خود تا بكذرانم روز خود * دامى براهى مينهم مرغى بدامى ميزنم
تا بو كه يابم آگهى از سايهء سرو سهى * گلبانك عشق از هر طرف بر خوشخرامى ميزنم
11 خرد ز پيرى من كى حساب بر گيرد * كه باز با صنمى طفل عشق ميبازم
هامش
( 1 ) - مقصود از شش جهت آنست كه در اين بيت گويد .فرياد كه از شش جهتهم راه ببستند * آن خال و خط و زاف و رخ و عارض و قامت