1 گر چنين جلوه كند مغيچه بادهفروش * خاكروب در ميخانه كنم مژگانرا
2 گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان * بعد از اين خرقه صوفى بگر و نستانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا * ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروغ * عشقبازان چنين مستحق هجرانند
چقدر آشكار است كه اين بيت آخر را براى تملق و جا كردن خود گفته و گرنه پس آن همه گلهها كه ديدى و بعد ميبنى چيست ؟ .
3 مصلحت ديدن من آنست كه ياران همه كار * بگذارند و خم طره يارى گيرند
يا رب اين بچهء تركان چه دليرند به خون * كه بتير مژه هر لحظه شكارى گيرند
رقص بر شعر تر و ناله نى خوش باشد * خاصه رقصى كه در او دست نگارى گيرند
4 در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ * نشيند بر لب جوئى و سروى در كنار آرد
5 مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد * قضاى آسمان است اين و ديگر گون نخواهد شد
مرا روز ازل كارى بجز رندى نفرمودند * هر آن قسمت كه آنجا شد كم و افزون نخواهد شد
شراب لعل و جاى امن و يار مهربان ساقى * دلاكى به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد
6 صوفى ما كه ز درد سحرى مست شدى * شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست * عاشقى شيوه رندان بلا كش باشد
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور * حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش * گر شرابش ز كف ساقى مهوش باشد
7 دلم رميدهء لولى و شيست شورانگيز * دروغ وعده و قتال وضع و رنكآميز