تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 164

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٦٤
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى * كجاست پيك صبا گر همى كند كرمى قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق * چو شبنمى است كه بر بحر ميكشد رقمى دوام عيش و تنعم نه شيوه عشقست * اگر معاشر مائى بنوش و نيش غمى نميكنم گلهء ليك ابر رحمت دوست * بكشتزار جگر تشنگان نداد نمى چرا بيك من قندش نميخرند آنكس * كه كرد صد شكر افشانى از نى قلمى سواى قدر تو شاها بدست حافظ نيست * جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى

71 ايضا شاه

اى در رخ تو پيدا انوار پادشاهى * در فكرت تو پنهان صد حكمت الهى كلك تو بارك اللّه بر ملك و دين گشاده * صد چشمه آب حيوان از قطره سياهى بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم * ملك آن تست و خاتم فرماى هرچه خواهى در حكمت سليمان هر كس كه شك نمايد * بر عقل و دانش او خندند . مرغ و ماهى بازار چه گاهگاهى بر سر نهد كلاهى * مرغان قاف دانند آئين پادشاهى كلك تو خوش نويسد در شأن يار و اغيار * تعويذ جان فزائى افسون عمر گاهى عمرى است پادشاها كز مى تهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى دانم دلت ببخشد بر عجز شب‌نشينان * گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى جائى كه برق عصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوى بيگناهى حافظ چو پادشاهت گهگاه ميبرد نام * رنجش ز بخت منعا باز آبعذر خواهى

72 ايضا شاه

اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بىتو بجان آمد وقت است كه باز آئى مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد * كز دست نخواهد شد پايان شكيبائى دانم گل اين بستان شاداب نميماند * درياب ضعيفان را در وقت توانائى ديشب گله زلفت باباد عمى كردم * گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودائى