ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى * كجاست پيك صبا گر همى كند كرمى
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق * چو شبنمى است كه بر بحر ميكشد رقمى
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشقست * اگر معاشر مائى بنوش و نيش غمى
نميكنم گلهء ليك ابر رحمت دوست * بكشتزار جگر تشنگان نداد نمى
چرا بيك من قندش نميخرند آنكس * كه كرد صد شكر افشانى از نى قلمى
سواى قدر تو شاها بدست حافظ نيست * جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى
71 ايضا شاه
اى در رخ تو پيدا انوار پادشاهى * در فكرت تو پنهان صد حكمت الهى
كلك تو بارك اللّه بر ملك و دين گشاده * صد چشمه آب حيوان از قطره سياهى
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم * ملك آن تست و خاتم فرماى هرچه خواهى
در حكمت سليمان هر كس كه شك نمايد * بر عقل و دانش او خندند . مرغ و ماهى
بازار چه گاهگاهى بر سر نهد كلاهى * مرغان قاف دانند آئين پادشاهى
كلك تو خوش نويسد در شأن يار و اغيار * تعويذ جان فزائى افسون عمر گاهى
عمرى است پادشاها كز مى تهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى
دانم دلت ببخشد بر عجز شبنشينان * گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى
جائى كه برق عصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوى بيگناهى
حافظ چو پادشاهت گهگاه ميبرد نام * رنجش ز بخت منعا باز آبعذر خواهى
72 ايضا شاه
اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بىتو بجان آمد وقت است كه باز آئى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد * كز دست نخواهد شد پايان شكيبائى
دانم گل اين بستان شاداب نميماند * درياب ضعيفان را در وقت توانائى
ديشب گله زلفت باباد عمى كردم * گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودائى