بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس بعيب بى هنرى
مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند * بعدذ و نيمشبى كوش و گريه سحرى
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرينكار * كه در برابر چشمى و غائب از نظرى
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت * كه هر صباح و مسا شمع مجلس ديگرى
ز من به حضرت آصف كه ميبرد پيغام * كه ياد گيرد و مصرع ز من بنظم درى
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم * گر امتحان بكنى ميخورى و غم نخورى
كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن * كه زيب تخت و سزاوار ملك و تاج سرى
ببوى زلف رخت ميروند و ميآيند * صبا بغاليه سائى و گل بجلوهگرى
طريق عشق طريقى عجب خطرناكست * نعوذ باللّه اگر ره بمقصدى نبرى
چو مستعد نظر نيستى وصال مجوى * كه جام جم نكند سود وقت بىبصرى
دعاى گوشهنشينان بلا بگرداند * چرا بگوشهء چشمى بما نمينگرى
بيا و سلطنت از ما بخر بمايه حسن * از اين معامله غافل مشو كه حيف خورى
69 وزير جلال الدين
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى * خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى
آخر الامر گل كوزه گران خواهى شد * حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى
گر از آن آدميانى كه بهشت هوس است * عيش با آدمى چند پريزاده كنى
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
اجرها باشدت ايخسرو شيرين دهنان * گر نگاهى سوى فرهاد دل افتاده كنى
ايصبا بندگى خواجه جلال الدين كن * كه جهان پر سمن و سون آزاده كنى
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات * مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
كار خود گر بكرم باز گذارى حافظ * اى بساعيش كه با بخت خدا داده كنى