تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 163

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٦٣
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس بعيب بى هنرى مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند * بعدذ و نيمشبى كوش و گريه سحرى تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرينكار * كه در برابر چشمى و غائب از نظرى هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت * كه هر صباح و مسا شمع مجلس ديگرى ز من به حضرت آصف كه ميبرد پيغام * كه ياد گيرد و مصرع ز من بنظم درى بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم * گر امتحان بكنى ميخورى و غم نخورى كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن * كه زيب تخت و سزاوار ملك و تاج سرى ببوى زلف رخت ميروند و ميآيند * صبا بغاليه سائى و گل بجلوه‌گرى طريق عشق طريقى عجب خطرناكست * نعوذ باللّه اگر ره بمقصدى نبرى چو مستعد نظر نيستى وصال مجوى * كه جام جم نكند سود وقت بىبصرى دعاى گوشه‌نشينان بلا بگرداند * چرا بگوشهء چشمى بما نمينگرى بيا و سلطنت از ما بخر بمايه حسن * از اين معامله غافل مشو كه حيف خورى

69 وزير جلال الدين

بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى * خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى آخر الامر گل كوزه گران خواهى شد * حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى گر از آن آدميانى كه بهشت هوس است * عيش با آدمى چند پريزاده كنى تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى اجرها باشدت ايخسرو شيرين دهنان * گر نگاهى سوى فرهاد دل افتاده كنى ايصبا بندگى خواجه جلال الدين كن * كه جهان پر سمن و سون آزاده كنى خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات * مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى كار خود گر بكرم باز گذارى حافظ * اى بساعيش كه با بخت خدا داده كنى