تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 160

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٦٠
دشمن و دوست گو بگو هر غرضى كه ممكن است * جور همه جهانيان ميكشم از براى تو خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حسن * حافظ خوش‌كلام شد مرغ سخن‌سراى تو

58 ايضا شاه

ابروى دوست گوشه محراب دولت است * آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او ايجرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار * كائينه‌يست جام جهان بين كه آه ازو آيا از اين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو حافظ كه ساز مجلس عشاق ساز كرد * خالى مباد عرضه آن بزمگاه ازو
59 ايضا شاه ، و از آخرش معلوم مىشود كه براى شاه يحيى گفته
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالمست * روشنائى بخش چشم اوست خاك پاى تو آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار * جرعه بود از زلال جام جان افزاى تو از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف * نكه هرگز نشد فوت از دل داناى تو آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد * طوطى خوش لهجه يعنى كلك شكرخاى تو عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند بر فروغ راى تو خسروا پيرانه سر حافظ جوانى مىكند * بر اميد و فوجان بخش گنه فرساى تو

60 شاه

در پيش سلطان گر نيست بارم * بارى بميرم بر خاك درگاه شوق لبت برد از ياد حافظ * درس شبانه ورد سحرگاه

61 شاه يحيى

فلك جنيبه كش شاه نصرت الدين است * بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 160 | الشيخ محمد جواد الخراساني