دشمن و دوست گو بگو هر غرضى كه ممكن است * جور همه جهانيان ميكشم از براى تو
خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حسن * حافظ خوشكلام شد مرغ سخنسراى تو
58 ايضا شاه
ابروى دوست گوشه محراب دولت است * آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ايجرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار * كائينهيست جام جهان بين كه آه ازو
آيا از اين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو
حافظ كه ساز مجلس عشاق ساز كرد * خالى مباد عرضه آن بزمگاه ازو
59 ايضا شاه ، و از آخرش معلوم مىشود كه براى شاه يحيى گفته
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو
گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالمست * روشنائى بخش چشم اوست خاك پاى تو
آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار * جرعه بود از زلال جام جان افزاى تو
از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف * نكه هرگز نشد فوت از دل داناى تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد * طوطى خوش لهجه يعنى كلك شكرخاى تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند بر فروغ راى تو
خسروا پيرانه سر حافظ جوانى مىكند * بر اميد و فوجان بخش گنه فرساى تو
60 شاه
در پيش سلطان گر نيست بارم * بارى بميرم بر خاك درگاه
شوق لبت برد از ياد حافظ * درس شبانه ورد سحرگاه
61 شاه يحيى
فلك جنيبه كش شاه نصرت الدين است * بيا ببين ملكش دست در ركاب زده