آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هر كجا هست خدايا بسلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد ايدل * جانب عشق عزيز است فرو مگذارش
صوفى سر خوش از اين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه بديدار تو خوگر شده بود * ناز پرورد وصال است مجو آزارش
32 شاه شجاع غزلش در باده گذشت :
در عهد پادشاه خطابخش جرمپوش * حافظ قرابه كش شد و مفتى پيالهنوش
ساقى بهار ميرسد و وجه مىنماند * فكرى بكن كه خود دل امد ز غم به جوش
عشقست و مفلسى و جوانى و نو بهار * عذرم پذير و جرم بذيل كرم بپوش
اى پادشاه صورت و معنى كه مثل تو * ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان كه جامهء ازرق كند قبول * بخت جوانت از فلك پير ژندهپوش
حافظ چه آتشى است كه از سوز آه تو * افتاده در ملائك هفت آسمان خروش
33 شاه شجاع :
هاتفى از گوشهء ميخانه دوش * گفت ببخشند خطا مى بنوش
عفو خدا بيشتر از جرم ما است * نكتهء سربسته چگوئى خموش
اين خرد خام بميخانه بر * تامى لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالش نه بكوشش دهند * هر قدر ايدل كه توانى بكوش
گوش من و حلقهء گيسوى يار * روى من و خاك در مى فروش
رندى حافظ نه گناهيست صعب * با گرم پادشه عيبپوش
داور دين شاه شجاع آنكه كرد * روح قدس حلقهء امرش به گوش
ايملك العرش مرادش بده * وز خطر چشم بدش دار گوش
34 ايضا شاه شجاع :
قسم بحشمت و چاه و جلال شاه شجاع * كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع