تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 149

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٤٩
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هر كجا هست خدايا بسلامت دارش صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد ايدل * جانب عشق عزيز است فرو مگذارش صوفى سر خوش از اين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ كه بديدار تو خوگر شده بود * ناز پرورد وصال است مجو آزارش

32 شاه شجاع غزلش در باده گذشت :

در عهد پادشاه خطابخش جرم‌پوش * حافظ قرابه كش شد و مفتى پياله‌نوش ساقى بهار ميرسد و وجه مىنماند * فكرى بكن كه خود دل امد ز غم به جوش عشقست و مفلسى و جوانى و نو بهار * عذرم پذير و جرم بذيل كرم بپوش اى پادشاه صورت و معنى كه مثل تو * ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش چندان بمان كه جامهء ازرق كند قبول * بخت جوانت از فلك پير ژنده‌پوش حافظ چه آتشى است كه از سوز آه تو * افتاده در ملائك هفت آسمان خروش

33 شاه شجاع :

هاتفى از گوشهء ميخانه دوش * گفت ببخشند خطا مى بنوش عفو خدا بيشتر از جرم ما است * نكتهء سربسته چگوئى خموش اين خرد خام بميخانه بر * تامى لعل آوردش خون به جوش گرچه وصالش نه بكوشش دهند * هر قدر ايدل كه توانى بكوش گوش من و حلقهء گيسوى يار * روى من و خاك در مى فروش رندى حافظ نه گناهيست صعب * با گرم پادشه عيب‌پوش داور دين شاه شجاع آنكه كرد * روح قدس حلقهء امرش به گوش ايملك العرش مرادش بده * وز خطر چشم بدش دار گوش

34 ايضا شاه شجاع :

قسم بحشمت و چاه و جلال شاه شجاع * كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع