تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 148

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٤٨
شراب خانگى از بيم محتسب خوردن * بر وى يار بنوشيم و بانك نوشانوش ز كوى ميكده دو شش بدوش ميبردند * امام شهر كه سجاده ميكشيد بدوش دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن بفسق مباهات و زهدهم مفروش محل نور الهست واى انور شاه * چو قرب او طلبى در صفاى نيت كوش بجز ثناى جلالش مماز ورد ضمير * كه هست گوش دلش محرم پيام سروش صلاح مملكت خويش خسروان دانند * گداى گوشه‌نشينى تو حافظا مخروش

30 وزير قوام الدين محمّد صاحب عيار :

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * ز آنكه آنجا جمله اعضاء چشم بايد بود و گوش بر بساط نكته‌دانان خودفروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گو ايمرد عاقل يا خموش ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد * آصف صاحبقران جرم‌بخش عيب‌پوش

31 خواجه جلال الدين كه به سفر رفته

فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش * گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكند * خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش اى كه در كوچهء معشوقه ما ميگذرى * بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش