شراب خانگى از بيم محتسب خوردن * بر وى يار بنوشيم و بانك نوشانوش
ز كوى ميكده دو شش بدوش ميبردند * امام شهر كه سجاده ميكشيد بدوش
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن بفسق مباهات و زهدهم مفروش
محل نور الهست واى انور شاه * چو قرب او طلبى در صفاى نيت كوش
بجز ثناى جلالش مماز ورد ضمير * كه هست گوش دلش محرم پيام سروش
صلاح مملكت خويش خسروان دانند * گداى گوشهنشينى تو حافظا مخروش
30 وزير قوام الدين محمّد صاحب عيار :
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * ز آنكه آنجا جمله اعضاء چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گو ايمرد عاقل يا خموش
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد * آصف صاحبقران جرمبخش عيبپوش
31 خواجه جلال الدين كه به سفر رفته
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش * گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكند * خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچهء معشوقه ما ميگذرى * بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش