خداوندى بجان بندگان گرد * خداوندا ز آفاتش نگهدار
26 شاه :
فرخنده باد طالع خوبت كه در ازل * ببريدهاند بر قد سروت قباى ناز
دل كز طواف كعبه رويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست * بيطاق ابروى تو نماز مرا جواز
صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
چون باده باز بر سر خم رفت كفزنان * حافظ كه دوش از لب ساغر شنيد راز
27 شاه تبريز سلطان اويس
اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس * بوسه زن بر خاك آن وادى و مشگين كن نفس
محمل جانان ببوس اندم زارى عرضه دار * كز فراقت سوختم ايمهربان فريادرس
عشرتى شبگير كن بىترس كاندر راه عشق * شبروانرا آشنائيها است با مير عسس
عشقبازى كار بازى نيست ايدل سر مباز * زانكه گوى عشق نتوان زد بچوگان هوس
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست * از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
28 وزير
باز آى و دل تنك مرا مونس جان باش * وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
خو شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش * اى درج محبت به همان مهر و نشان باش
زان باده كه در ميكدهء عشق فروشند * ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
حافظ كه هوس ميكندش جام جهانبين * گو در نظر آصف جمشيد مكان باش
29 شاه شجاع :
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش * كه دور شاه شجاع است مى دلير بنوش
شد آنكه اهل نظر بر كناره ميرفتند * هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
ببانك چنك بگوئيم آن حكايتها * كه از نهفتى آن ديك سينه ميزد جوش