بعد ازين دست من و دامن آنسرو بلند * خاصه اكنون كه صبا مژده فروردين دين داد
در كف غصه دوران دل حافظ خو نشد * از فراق رخت ايخواجه قوام الدين « 1 » داد
14 شاه :
حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه * هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود
15 ابو الفوارس شاه شجاع يا پسرش يا ديگر :
ستارهاى بدرخشيد و ماه مجلس شد * دل رميدهء ما را انيس و مونس شد
نگالر من كه بمكتب نرفت و خط ننوشت * بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بصدر مصطبهام مينشاند اكنون دوست * گداى شهر نگه كن كه مير مجلس شد
كرشمه تو شرابى بعاشقان پيمود * كه علم بى خبر افتاد و عقل بيحس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى * قبول دولتيان كيمياى اين مس شد
خيال آب خضريست و جام كيخسرو * بجرعهنوشى سلطان ابو الفوارس شد
( معلوم مىشود كه سلطان ابو الفوارس مخالف با خراباتيان بوده لهذا اظهار نفاق كرده ميگويد .
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد * چرا كه حافظ از اين راه رفت مفلس شد
و اين نيز مؤيد است كه شاه شجاع يا پسرش باشد زيرا پدرش امير مبارز الدين و همچنين شاه شجاع در ابتداى امرش بطوريكه نوشته اين چون وارد شيراز شد نهى از منكر ميكرد و در ميكدهها را ببست و يا آنكه اين بيت را از باب اظهار دست تنگى و درخواست وجه و استعطاف گفته و از اين گونه استعطافاتش بسيار است چنانچه مىبينيد
16 شاه منصور .
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد * نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن * قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد
هامش
( 1 ) بلكه اى خواجه قوام او دين داد