و هم اينمرض در همهء مذاهب اسلام مسرى شد حتى در شيعه كه قرون متماديه بود كه از اين ننك منزه و مبرى بود تا زمان منصور حلاج
پس داعيان از هر طرف پرچم دعوت برافراشته عدهشان هر روز روزافزون ميشد دعاوى و اعتقادات خود را شعرا و نثرا اظهار ميكردند باعماليكه مخالف با شرع بود تظاهر مينمودند ، كمكم سروصدا از رؤساى هر مذهب بلند شد علماى هر مذهب زبان بطعن و لوم آنها گشودند آنها را مورد ملامت ساختند بلكه تكفير و تفسيق را علنى كردند اعتراض شديد بر آنها نمودند در آنموقع پايهء مذاهب در اسلام بر حدى استوار شده و محدود گرديده بود زيرا كه قبلا مذهب را حدى نبود بلكه هر عدهء پيروى از فردى ميكرد و امام خود ميدانست تا آنكه در قرن چهارم منحصر گرديد بمذاهب خمسه يا اربعه و از اينجهت علما را درازمنهء سابق بر تحديد قدرت مدافعه نبود زيرا كه مذهب اختيارى بود و كسى را حق اعتراض نبود مگر آنكه زياد از حدود اسلام خارج شود كه موجب تكفير وى گردد اينهم خود علت شد كه صوفيه در آن از منه مختصر پيشرفتى كردند تا چون مذاهب محدود گرديد و صوفيهء وقت نيز قدم از حدود برتر گذاشتند علماى هر مذهب آنها را از مذهب خود راندند .
اعتراض علماى مذاهب بر متصوفه
حاصل اعتراض آنان برايشان اين بود كه شما از چه مذهبى هستيد از هر مذهبى كه هستيد بايد تابع آن مذهب باشيد اين گفتار و كردار شما موافق با هيچ مذهب نيست با اينكه يكعده بمذهب حنفى هستيد و يك عده بمذهب مالكى و ديگرى شافعى و ديگرى حنبلى و ديگرى امامى