ذكر زلف و خال و لب و رخ و ابرو و چشم و قد معشوق را كرده پس اگر مانند مريدان حافظ بگوئيم اين ديوان همهاش عشق حق است لازمهاش اينست كه حافظ را يا از مجسمه بدانيم يعنى كسانى كه قائل بجسميت حقند يا از مشبهه يعنى كسانى كه حق را تشبه بمخلوق ميكنند و هر يك از ايندو موجب تكفير حافظ است نه تفسيق وى زيرا كه بالاتفاق مجسمه و مشبهه در زمرهء كفارند و هيچ خلافى در وى نيست پس اين مريدان كاسه از آش داغتر را ببين كه چگونه از جهالت و نادانى و دوستى خرسانه خواستند مراد خود را تكبير كنند تكفير كردند . پس مريدان حافظ اگر از راه انصاف پيش آيند و منصفانه قضاوت كنند خواهند تصديق كرد كه ما بهتر از ايشان حافظ را معرفى كرديم با همهء قدح و طعن زيرا كه نهايت قدح ما آنست كه او را تفسيق كرديم و گفتيم عاشق حق نيست و با حق سروكار نداشته و اين اشعار را براى حق نگفته ولى آنان از تفسيق گذشته تكفيرش كردند اگر بدقت بنگرى مسلم حافظ از ما راضىتر است كه واقعگوئى كرديم تا آنان كه مداهنه كردند يا ارادت جاهلانه ورزيدند و اين شعرها را بعشق حق نسبت دادند و من حيث لا يشعر حافظ را بمجسمه يا مشبهه نسبت دادند .
اينك ما اشعار عاشقانهء حافظ را ذكر ميكنيم تا بدانيد كه عشق او بكيست و عاشق چيست چنانچه خود گفته :
مى بده تا دهمت آگهى از سر قضا * كه بر وى كه شدم عاشق و از بوى كه مست
و تا بر شما معلوم شود صدق گفتهء ما ، كه اين ديوان غزلهايش عاشقانه است يعنى سبكش سبك عشق است نه واقعا و راستى عشق ، تقليد از عشق است نه عشق واقعى مانند شعراى معاصر خود كه ميبينيد تغزل مىكنند