در سماع آى ز سر خرقه برانداز و برقص * ورنه با گوشهء رو خرقه ما در سر گير
صوف بركش « 1 » ز سرو باده صافى دركش * سيم در بازو بزر سيم برى در بر گير
حافظ آراسته كن نرم و بگو واعظ را * كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش * معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان * كه مهتابى دل افروز است و طرف لالهزارى خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر ميبندم * بود كز دست ايامم بدست افتد نگارى خوش
بغفلت عمر شد حافظ بيا با ما بميخانه * كه شنگولان سرمستت بياموزند كارى خوش
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوى كجا است * تا بقول و غزلش ساز و نوائى بكنم
ز چنك زهره شنيدم كه صبحدم ميگفت * غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
هر مرغ بد ستانى در مجلس شاه آمد * بلبل نواى سازى حافظ بغزل گوئى
غزل سرائى ناهيد صرفه نبرد * در آنمقام كه حافظ بر آورد آواز
هامش
( 1 ) صوف بركش : معلوم مىشود كه اشتقاق صوفيه از همان صوف استكه لباس پشمينه مىپوشيدند نه از صفا * كه اين خرافات گويان ميبافند و مىگويند صادش از صفا است و اوش از وفا است فايش از فنا است .