اگر ببادهء مشكين دلم كشد شايد * كه بوى خير ز زهد ريا نميآيد
چمن خوش است و هوا دلكش است و مى بيغش * كنون بجز دل خوش هيچ در نميآيد
بلا به گفتمش اى ماهرخ چه باشد اگر * ببوسهء ز تو دلخسته ببالايد
بخنده گفت كه حافظ خدايرا مپسند * كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد
نميدانم اين جماعت چه ميگويند * فرضا مى و باده را برايش معنى عرفانى
ميكنند هواى فرحبخش و لب جوى و يار مهر و و فصل گل و موسم بهار و امثال اينها را چه مىگويند و چه تناسب با عرفان و عاشق حق دارد ايضا :
رباب و چنك ببانك بلند ميگويند * كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
من گدا هوس سرو قامتى دارم * كه دست در كمرش جز بسيم و زر نرود
بيار باده و اول بدست حافظ ده * به شرط آنكه ز مجلس سخن بدر نرود « 1 »
خوش ميكنم ببادهء مشگين مشام جان * كز دلقپوش صومعه بوى ريا شنيد
سر خدا كه عارف سالك بكس نگفت * در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز ميكشيم * صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مى ببانك چنك نه امروز ميخوريم * بس دور شد كه گنبد چرخ اين ندا شنيد « 2 »
هامش
( 1 ) اين باز در موقع مقهوريت و مغلوبيت او بوده و همچنين غزل بعد
( 2 ) مقصود از بادهفروش و پير ميكده پير مغان او است از صدر و ذيل هم معلوم مىشود كه نه سرش سر خدا بوده و نه او عارف سالك ، بلكه يك امر عادى بوده و او خود را عارف سالك فرض كرده .