تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 125

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٢٥
برو مىنوش ورندى ورز و ترك زرق كن ايدل * از اين بهتر عجب دارم طريق گر بياموزى بعجب علم نتوان شد ز اسباب طرف محروم * بيا حافظ كه جاهل راهنى تر ميرسد روزى 46 حاشا كه من بموسم گل ترك مىكنم * من لاف عقل ميزنم اين كار كى كنم مطرب كجا است تا همه محصول علم را * در كار بانك بربط و آواز نى كنم از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم كى بوده در زمانه وفا جام مى بيار * تا من حكايت جم و كاوس و كى كنم از نامه ساه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او صدا از اين نامه طى كنم 47 گر چنين جلوه كند مغبچهء باده فروش * خاكروب در ميخانه كنم مژگانرا حافظا ميخور ورندى كن خوشباش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآنرا 48 خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهار چيست * ساقى كجا است گو سب انتظار چيست زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست * تا در ميانه خواستهء كردگار چيست
در اينجا ممكن است كه بيخردان بگويند ممكن است مقصود آن باشد كه زاهد طالب بهشت شد و من طالب عشق و لكن اى احمق عشق را چه مناسب با عيش و باغ و بهار است و نظير اين دربى مناسبتى :
49 صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد * ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
آيا باده عشق و ولايت هم اندازه دارد ؟ ! !
50 درهمه دير مغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى كرده‌ام توبه بدست صنم باده‌فروش * كه دگر مى نخورم بىرخ بزم آرائى