پاره و وصله و كهنه در كلمات اوائل لفظ خرقه پيداست ولى مراد ايشان جبه است چون بيشتر كسانى كه تصوف را به خود ميبستند جبههاى پشمينه و كهنه و وصلهدار ميپوشيدند از اينجهت معروف شدند بصوفيه يعنى پشمينهپوش و خرقهپوش و اهل خرقه يعنى لباس كهنهها . و مرقعپوش يعنى وصلهدار . حافظ گويند :
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى * كه پير ميفروشانش به جامى بر نميگيرد
ايضا
من اين مرقع پشمينه بهر آن دارم * كه زير خرقه كشم مى كس اين گمان نبرد
ايضا
در سماع آى ز سر خرقه براندار و برقص * ورنه با گوشهء رو خرقهء ما در سر گير
صوف بركش ز سر و بادهء صافى دركش * سيم در باز و بزر سيم برى در برگير
كمكمك خرقه را در زبان اولين اطلاق بر رشته و مسلك مينمودند ميگفتند خرقهء تصوف ، چنانچه خداوند از تقوى تعبير به لباس فرموده :
و لباس التقوى ذالك خير ذلك من آيات اللّه و چنانچه متعارف است كه از زى اهل هر حرفه و فنى تعبير به لباس ميكنند ميگويند لباس روحانيين ، لباس اهل علم ، لباس زهاد ، لباس نساك ، لباس رهبان ، و اين از آنرو است كه هر يك را لباس مخصوص و زى مخصوصى است پس زى و لباس مخصوص ايشان را اطلاق بر حرفهء ايشان ميكنند .