عروس طبع را زيور فكر بكر ميبندم * بود كز دست ايامم بدست افتد نگارى خوش
در اينجا مىگويد كه در نظم فكر مىكنم و صرافى مىكنم تا شعر زيبائى بگويم بلكه كسى را بدام افكنم ايضا :
گر بديوان غزل صدر نشينم چه عجب * سالها بندگى صاحب سلطان كردم
صاحب سلطان همان جلال الدين است كه وزير شاه شجاع بوده ترقى حافظ در شعر و بلند شدن او در ميان شعراى عصر از جانب شاهان و وزيران است كه من جمله در اين بيت گويد :
بيمن رايت منصور شاهى * علم شد حافظ اندر نظم اشعار
بعلاوه اى شيعهء سادهء خوشباور زود مقلد كه مىگوئى اشعار حافظ از ملهمات غيبيه است آيا روا ميدارى كه تحريص بر شراب و لهو و مدحهاى بى جا از نااهلان ، و جبر ، و توهين انبيا و مقدسات و لاف و گزاف ، از ملهمات رحمن باشد چرا نفهميده و تحقيق نكرده زود خوش باورى چرا تو هم مانند آن مغويان مىگوئى علماء نميفهمند .
تا اينجا آنچه نوشتيم همهاش بر سبيل نفى غلوها و ادعاهائى بود كه دربارهء حافظ مىكنند و اما اثبات خلافش يعنى اثبات ضد آنچه مىگويند و آنكه مرد خدا نبوده بلكه لايبالى و بىپروا و متظاهر بفسق بوده و شايستهء اين غلوها نيست اگر چه اينهم مجملا در طى كلمات معلوم شد لكن مشروحا بطوريكه جاى شبهه نماند اينست .
اولا آنچه بر خلاف آن گفتهها و ضد آن غلوها را كه دربارهء او قائليم بنحو فهرست شماره مىكنيم كه هر يك از اينها نشانه بىپروائى و لايبالى بودن است بعد بتفصيل يكيك ، و اثبات هر يك از گفتارش ميپردازيم