كلمه را استعمال كرده باشد بيشتر خوششان ميآيد و بوجد و رقصشان ميآورد ديگر هيچ تأمل نميكنند كه معشوق كيست يا آنكه آيا عشق در اينجا مورد دارد ، يا ندارد يا واقعيت دارد يا ندارد « 1 » بطورى فريفتهء اين كلمهاند كه اگر شعرى بسازى كه همهاش كلمه عشق باشد از جا بلند خواهند شد و دهان تو را خواهند بوسيد مثلا بگو :
عشق و عشق و عشق و عشق و عشق و عشق * عشق و عشق و عشق و عشق و عشق و عشق
در اشعار حافظ هم كه از باب تملق از ممدوحين كلمه عشق و لوازم عشق را كه اضطراب و دلسوختگى و بيتابى و بيقرارى و امثال ذالك است بسيار استعمال كرده لهذا خوششان ميأيد و بسليقه خودشان حمل بر عشق حق ميكنند و هيچ در تمام غزل تأمل نميكنند كه اين عشق را براى كه گفته معشوقش كيست همه عشقها كه عشق حق نيست هر كس گفت عاشقم كه نبايد گفت به خدا عاشق است البته مجنون بليلى عاشق بود فرهاد هم بشيرين عاشق بود اينكه عشق خدا نيست مگر بمذهب وحدت وجود فلاسفه و بعضى از متصوفه كه هر عشقى را عشق به خدا ميداننه اگرچه عشق بچوبى باشد مولوى در مثنوى ميگويد عشق مجنون در ظاهر بليلى بود در معنى عشق به حق بود بالجمله اين پيرايهها كه بحافظ مىبندند همهاش از محض استعمال اين گونه الفاظ است بدون تحقيق كه كيست و چيست و درمورد چيست .
نظير آنكه يكى از اساتيد ما ميفرمود در نجف اشرف يكى از طلبهها اعلام كرد كه مادرش در وطن فوت كرده مجلس فاتحه برايش گذارد چون مجلس ختم شد همشريها و رفقايش پرسيدند آنمرحومه چه مرض
هامش
( 1 ) مرا با يكى كه سر حلقه است و جمعى را مريد خود ساخته و دعوى ارشاد مىكند مناظرهء اتفاق افتاد و شرح آن مفصلات مختصرش كه محل شايد ؟ ؟ ؟ ميكنم و اين اشخص از آنها است كه خود را دعوت جور را بنابر صوفيت معرفى نميكند بلكه از آنها است كه بنام عرفان و عشق و كشف و اهل حقيقت دعوت ميكنند خلاصه اينكه پس از گفتگوهاى زياد در بارهء حافظ و پس از خواندى چندى از اشعار حافظ بر او چون بر او ختم حافظ اهل حق نبوده و اين پيرايهها بى جا است كه بر او ميبند ذوق و عشق او عشق بسلاطين و وزارت نه بخش به حق مگر هر كس در شعرش لفظ عشق آورد عشق است چون از جوار عاجز ماند و حقيقت بر او روشن شد آخرين جوابى كه در اين بود كه گفت حقيقت بطلب اينستكه من خودم ديوان حافظ را نميخوانم مگر در سالى يك مرتبه يا دو