در غزل دباره شاه يحيى گويد :
يك دو جامم در سحرگه اتفاق افتاده بود * و از لب ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
ايضا براى شاه گويد
اى جوان سر و قد گوئى بزن * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
سر مكش حافظ ز آه نيمهشب * تا چه صبحت آينه رخشان كنند
ايضا گويد
مغبچه ميگذشت راهزن دين و مال * در پى آن آشنا از همه بيگانه شد
گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت * قطره باران ما گوهر يك دانه شد
منزل حافظ كنون بارگه پادشاه است * دل پى دلدار رفت جان پى جانانه شد
ايضا براى شاه شجاع گويد :
حافظ چو آتشى است كه از سوز آه تو * افتاد در ملايك هفت آسمان خروش
ايضا براى شاه منصور گويد :
حافظ ار در گوشه محراب مينالد روا است * اى ملامت گو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اى فلك سر بر متاب * تيزى شمشير بنگر قوت بازو ببين
براى شاه ايضا .
سزاى قدر تو شاها بدست حافظ نيست * جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى
ايضاسحرم دولت بيدار ببالين آمد * گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحى سركش و سرخوش بتماشا بخرام * تا ببينى كه نگارت بچه آئين آمد
و نيز در مى نوشى گفته