نيز گفته :
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود * كه ز بند غم ايام نجاتم دادند
لافى است مانند عشق كه او همواره از وى دم مىزند و الا او را با سحر خيزى و مناجات چه كار است نظير اين نيز گفته :
هر گنج سعادت كه خداداد بحافظ * از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود
و گفته حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاى تار * تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
و گفته :
صبحخيزى و سلامتطلبى چون حافظ * هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
آرى اينها را براى سحرخيزى گفته ولى چون نظر مىكنيم كه در عين تملقاتش و عشقبازيهايش بشاهان و وزيران و ديگران لاف از سحرخيزى در عشق آنها زده يا وعده دعاى سحرى به آنها داده چه جاى اطمينان است كه حقيقتا مرد سحر خيز و اهل عبادت بوده با آنكه خلافش بطور قطع از او يافت مىشود دربارهء شاه ميگويد :
به خدا كه جرعهء تو بحافظ سحرخيز * كه دعاى صبحگاهى اثرى كند شما را
و نيز گويد
همچو حافظ همه شب ناله و زارى كرديم * اى دريغا بوداعش نرسيديم و برفت
و براى شاه منصور گويد :
مرو بخواب كه حافظ ببارگاه قبول * ز درد نيمه شب و درس صبحگاه رسيد
مطلع اين غزل بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد پس معلوم مىشود كه بيدارى و گريه و زاريش براى قبولى در دربار سلطان است پس مرادش از ابيات كه آنچه به من رسيد از قرآن و دعاى سحرى بود نيز اينست ايضا