بعلاوه كه اينهم اجتهاد در مقابل نص است با اينهمه تصريحات حافظ به پير خود كه كم غزلى است كه از تصريح خالى باشد اين گفتههاى كاسه از آش داغتر به هيچ وجه راه ندارد مگر آنكه در مقابل تصريحات حافظ بگويند مانند آن مريدى كه نسبت بمرادش گفت ، غلط كرده شكسته نفسى مىكند واقعا چه خوب گفته آنكه گفته « يك مريد خربه از ششدانك ده » حاصل آنكه اين پيرايههاى خلوص و زهد و تقوى و رياضت و گريه و سحرخيزى و مناجات و عبادت همه مانند همين گفتههاى بيمدرك بلكه مخالف نص حافظ است و مانند همان كرامتهاى مجعوله موضوعه است روح حافظ از اين پيرايهها بى خبر است هيچيك از اينها مستند به جائى نيست جز آنكه او شاعر بوده و شعراء از اين گونه الفاظ در شعرشان مىآورند مخصوصا حافظ كه آخرين عقيده ما درباره او آنست كه او نه عارف بوده و نه عاشق خداوند پابند بدين بلكه شاعر بوده و شاعرى را فن خود قرار داده بوده نهايت آنكه او شاعر عارف بوده نه عارف شاعر يعنى مطلع بر اصطلاحات اهل عرفان بوده غزلهايش را كه در عشق به شاهان و وزيران و غير ايشان ميگفته بقول امروزيها عرفانى ميگفته يعنى بر مسلك و مذاق عرفان ميگفته و اين از انجهت است كه آن اشخاص كه براى ايشان شعر ميگفته عرفان مأب بودهاند و ذوق عرفانى داشتهاند و الا آنها كه اهل ذوق نبودهاند براى ايشان اين گونه شعر نگفته و چون او بر مذاق عرفانى گفته بىخبران بگمانشان كه خودش هم اهل اينحرفها بوده و اين مردم از بسكه فريفتهء شعرند و مريد شعرايند مطابق و همهاى خود تفسير ميكنند و اين نسبتها را ميدهند مثلا از هر كه بپرسى كه از كجا ميگوئى كه سحرخيز بوده ميگويد
چون خودش گفته دوش وقت سحر از غصه