و دنباله همان بيت سابق كه قريبا ذكر كرديم . چهل سال بيش رفت ( الخ ) گويد :
در شان من به درد كشى ظن بد مبر * كالوده گشت جامه ولى پاك دامنم
و اشعار ديگر كه از آنها استشمام نفاق مىشود و بعدا بيايد .
آرى اين گفته هم مانند آن است كه بعضى گفتهاند حافظ در تصوف بىپير بوده و پير خاصى نداشته و او اويسى است اويسى بزعم آنان كسى است كه از شدت عشق بدون پير او را جذبهء الهى در رسد يا بخضر بپيوندد و گويند اويس قرن نيز چنين بوده و بدين جهت هر كه چنان شود اويسيش نامند و اين گفته بعلاوه آنكه از اصل باطل است در مثل حافظ هيچ مورد ندارد و او چنين قابليتى ندارد كه با خضر ملاقات كند يعنى اصل خرقه گرفتن از خضر بىاصل و غلط است و مجعول است مانند خرقه از كميل و معروف و بالخصوص از مجعولات اهل سنت است مانند خرقه از ابى بكر ، و باز نسبت خرقهء اويس را هم بخضر غلط و بيمدرك است و اويس قرن هم دو تا است يكى آنكه در قرن كوفه بود و به خدمت امير المؤمنين ( ع ) پيوست و در جنك جمل شهيد شد و اهل ورع و تقوى بود و بيش از اين از حوال او در دست نيست دوم اويس قرنى كه از قرن يمن بوده كه عامه و صوفيه او را ثابت ميكنند و پيرايهها بوى ميبندند و تاريخچه مفصلى برايش مينويسند بعضى هم ايندو را با هم خلط كردند آنچه عامه و صوفيه حكايات و كرامات براى اويس قرنى يمنى نقل كردهاند براى اويس قرنى كوفى نقل ميكنند بالجمله ما آن اويس قرن صوفى را نمى شناسيم و كرامت هم برايش قائل نيستيم و خرقهاش را هم بخضر غلط مىدانيم تا چه رسد بحافظ كه بر او قياس كردهاند « ثبت العرش ثم انقش » :