2 شكر آن را كه ميان من و او صلح افتاد * صوفيان رقص كنان جامهء مستانه زدند
3 عجب ميداشتم ديشت ز حافظ جام و پيمانه * ولى منعش نميكردم كه صوفىوار ميآورد
4 نقد صوفى نه همه صافى و بيغش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
ميگويد همهء خرقهها باطل نيست ، بعد گويد :
صوفى ما كه ز درد سحرى مست شدى * شامگاهش نگران باش كه سر خوش باشد
5 صوفى صومعه عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوى ميكده آى * تا ببينى كه در آن حلقه چه صاحب جاهم
و اشاره بقلندرى بودنش اينست :
قلندران حقيقت بنيم جو نخرند * قباى اطلس آنكس كه از هنر عاريست
2 هزار نكته باريكتر ز موى اين جا است * نه هر كه سر بتراشيد قلندرى داند
3 سوى رندان قلندر بره آورد سفر * دلق بسطامى و سجاده طامات بريم
ايضا به پير ميگويد .
از اين مروجه خرقه نيك دلتنگم * بيك كرشمهء صوفى و شم قلندر كن
در اينجا هم تصريح بصوفيت و هم قلندريست هر دو است ، ايضا بشاه ميگويد
سلطان و فكر لشگر و سوداى تاج و تخت * درويش و امن خاطر و گنج قلندرى
يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است * اى نور ديده صلح به از جنك داورى