تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 48

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٤٨
چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل * ياد پدر نمىكنند اين پسران ناخلف
( معلوم شد عشق‌ورزى و دلدادگى بكيست و چه كسانى است )
من به خيال زاهدى گوشه‌نشين و طرفه انك * مغبچهء ز هر طرف ميزندم بچنك و دف
( بهتر معلوم شد كه روى سخن با كيست )
بيخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل * مست رياست محتسب باده بخواه و لا تخف صوفى شهر را ببين لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد آن حيون خوش علف
حافظ اگر قدم‌زنى ( الخ ) حال ترا به خدا ببين اين بيت هيچ تناسب با ابيات سابق دارد . جز آنكه ميخواسته است قافيهء نجف را هم بدست آورده باشد و از او نيز تملقى كرده باشد و هم چيزى استفاده كرده باشد و لذا گفته همت شحنه نجف و شحنه حاكم و اتباع سلطان است يا لا اقل شعرش در آن بلاد هم رواجى پيدا كند . يا از آنها هم خرجى سفرى بگيرد چنانچه گفته بدرقه رهت شود همت شحنهء نجف‌بعلاوه معلوم نيست كه مرادش از خاندان صدق كيست شايد صوفيانى است كه در آنجا ساكن بوده‌اند پس اين شعرش هم مانند اين اشعار هست :
عراق و پارس گرفتى بشعر خود حافظ * بيا كه موسم بغداد و وقت تبريز است
كه كاشف است از آنكه براى متعينين هر بلدى شعرى ميگفته چنانچه شيوهء شعرائيكه حرفهء خود را شاعرى قرار داده‌اند اينست غزلى