نميشود ناميد بلكه مقاله بايد گفت در چند صفحه اظهار عقيده و نظر خود را از روى اشعارش درباره حافظ نوشته . بعضى از ايرادهايش بجا بود و بعضى نابجا ، مثل اينكه منكر تصوف حافظ به كلى شده بود و او را يك مرد اوباشى كه باصطلاح امروزه از داشها معرفى كرده و از سلك اهل دانش نيز به كلى بيرونش كرده و گويد با اوباشهاى شهر بميكدهء گبران ميرفتند و در آنجا مسكن مىكردند . و از راه اوباشى ارتزاق مينمودند و خدمت بگبران ميكردند چون مى فروشى در آنزمان منحصر بگبران بود ناچار بودند كه با آنها هم مشرب باشند و از اين قبيل گفتهها كه خلاف ضرورى سيره و تاريخ است و مدرك اين گفته را بزعم خود استنباط از كتاب حافظ دانسته با آنكه اگر كتابش مدرك باشد از كتاب اينحرفها استفاده نمىشود بلكه خلافش استفاده مىشود .
اين نظر غير نظر منست كه مىگويم شيعه نبود صوفى بود منتها صوفى خراباتى كه مقيد بظواهر شرع نبودند . بهر حال چون اين گفته را گفت دود از نهاد من برخواست نه از جهت آنكه به من ناسزا گفت و مرا قياس بكسروى كرد بلكه از جهت آنكه اين كلمه آب يأس و نوميدى بر من ريخت كه به كلى از ارشاد بشر مأيوس شدم با خود گفتم اينكه خود را اهل علم ميداند پيشنماز هم كه هست ادعاى بزرك هم دارد ، پايهء فهمش اين اندازه است كه خود را از تحقيق و تفحص قانع كرده به اين اندازه كه چون مثل كسروى شخص مردودى از حافظ بدگوئى كرده ديگر بايد حرف احدى را نشنيد اگرچه حق باشد يا بايد تدبر نكرد كه حق ميگويد يا نه . ديگر از فهم عوام چه توقع است .
آرى اين رويهء عوام است كه براى دلخوشى خود و مجاب كردن
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 22
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ٢٢