در آئين تصوف ذكر كرديم . اگر فراموش كردهاى مراجعه كن ببين كه اين عارف كامل فانى در حق بزعم اين گروه ، چگونه زبان برجس آلوده پس به اينها بگو ( باءك تجر و بائى لا تجر ) آن سر بام سرما را اين سر بام گرما را .
در اينجا خوب است قدرى از اشعار مولوى را در سب و فحش نقل كنم .
گوش خر به فروش ديگر گوش خر * كاين سخن را در نيابد گوش خر
ايضامنكران همچون جعل زان بوى گل * يا چو نازك مغز از بانك دهل
ايضانوحه گر باشد مقلد در حديث * جز طمع نبود مراد آن خبيث
ايضاوز جهان فكرتى اى كم زخر * ايمن و غافل چو سنگى بى خبر
زانكه نقشى و ز خرد بىبهرهء * آدمى خو نيستى خر كرهء
ايضاسك كند آهنك درويشان بخشم * دركشد مه خاك درويشان به چشم
ايضامه فشاند نور و سك عوعو كند * هر كسى بر طينت خود مىتند
و دربارهء همكاران و رقيبان خود كه آنها را پيران مدعى خوانده گويد :
ليك درويشى كه تشنهء غير شد * او فقير و ابله و بىخير شد
نقش درويش است اونى اهل جان * نقش سك را مىبيند از استخوان
ايضاچون زر اندو دست خومى در بشر * ورنه چون شد شاهد تو پير خر
ايضابانك غولان هست بانك آشنا * آشنائى كو كشد سوى فنا