جنك هفتاد و دو ملت كه يكى صوفى بود * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
نقد صوفى همهاش تيره و باغش باشد * خرقههايش همه مستوجب آتش باشد )
پس ممكن است كه بعد از ظهور فضيحت اين دو كتاب ، از ايندو هم نيز تبرى كنند . چنانچه عينا اين قضيه براى خودمم اتفاق افتاد : در مجلسى مرا با يكى از طرفداران مباحثه افتاد را جمع بمثنوى و حافظ چون راه را بر وى راجع بمثنوى مسدود كردم و تا حدى فسادش را روشن كردم گفت بگذار از مثنوى من چندان به او علاقهاى ندارم و او را هم چندان واجد رتبهء نميدانم . من نسبت بحافظ حرف دارم با آنكه هميشه كتاب مثنوى را ميخواند و هرگاه با كسى همنشينى مىكرد ، يا شبنشينى مىكرد مثنوى مىخواند و هرگاه كسى برايش مثنوى مىخواند حالت مىگرفت .
بلكه كتاب مثنوى را در بالاى سرش جنب متكايش گذارده بود كه وقت خواب مطالعه كند اتفاقا در همان موقع هم مثنوى پهلوى رختخوابش بود . مع ذالك اين كلمه را گفت يكى از حضار بر او صيحه زد گفت چه مىگوئى حافظ كه طرف مقايسهء با مثنوى نيست كسى حافظ را برابر با مولوى نمىكند پس تو اگر نسبت بمولوى تسليمى و حرفى ندارى نسبت بحافظ بطريق اولى بايد تسليم باشى ، ديگر نسبت به او جاى سخن نيست
آرى اين جماعت حالشان اينست ولى الان كه هيچ صوفى و عارفى از اول پيدايش عرفان تاكنون بمثابه اين دو در عظمت ، در ما بين اين طايفه نيست و هيچ كتابى مانند كتاب اين دو نيست ، پس بهتر آن است كه اين دو كتاب را كه از همه بيشتر دربارهاش غلو مينمايند و اين دو را سحاب رحمت مىخوانند : وجد اولش را پر از آب حيات و مطالبش را چون