دم مزن از عشق ، درس دين همىآموز * چند غرور افكنى بساهى و ناسى
نام كنى عشق و دين حق بفنا رفت * چند دهى گنده بود ، به صورت ياسى
عشق به حق نيست جز وظيفه شناسى * نى كه بسازى خداى و هم و قياسى
تربيت جاهل از رسل بدوره شد * مژده و تبشير ، يا كه خوف و هراسى
عشق اگر بوده ، بوده درس نهائى * نى كه بهر وارد و ، تهيه كلاسى
ليك تو درس و كتاب و شعر و بيانت * جمله ز عشق است و بر عموم اناسى
جاهل بيچاره را بعشق چه كار است * نيست مگر ناشى از هلوع « 1 » و چلاسى
عشق بياموختن بجاهل احكام * دادن ملك است بر سفيه و خماسى « 2 »
عشق كه زايد در آخر از ره تقوى * هست مر او را بدين و شرع مساسى
ورنه هوا خواهى است و شعبده بازى * درس الف با ، نخوانده روحشناسى
گرچه پى فتنه ، گه مقدمه نامى * ليك برون از دنى فكنده پلاسى
عشق ، مقدم براى علم و عمل شد * پس تو چرا از ايندو در نيام « 3 » و نعاسى
وقت تو شد صرف لحنهاى طربخيز * يا بغزلخوانى يا بشعر و جناسى
نهى چرا پس كنى ز علم و تعلم * علم شريعت تو قشر دانى و داسى « 4 »
پس تو چرا درس عشق دين ندهى هيچ * ورنه چرا ضعف دين فزون ز قياسى
اينهمه دعوى عشق اگر كه به حق بود * ملك نشد بهرهء خدا نشناسى
وز چه شد اسلام زير دست اجانب * نيست هم از علم دين حرمت و پاسى
مدرسهء دين خراب و اهل مدارس * زيسته با نان خشك و كهنه لباسى
طبع نشد از چه تاكنون بسى اخبار * شعر شود طبع گر هزار كراسى « 5 »
درد نباشد كه گر فقير است * خوار و حقير است و هم كسش نشناسى
هامش
( 1 ) حرص
( 2 ) طفل پنجساله
( 3 ) خواب و چرت
( 4 ) آنچه بر سر خوشهء گندم و جو مانند سوزن تيز است
( 5 ) جزوه