شيعيانرا اجتناب از بدعت است * عارفانرا رسم پيران سنت است
شيعه از معصوم گيرد هر دعا * عارف از هر پير صاحب ادعا
شيعيانرا نيست دعوى وصول * عارفانرا اتحاد است و حلول
در تشيع رشتهها و سيره نيست * عارفى يك رشته و يك تيره نيست
شيعيانرا از خدا الهام نيست * هست مختص امام و عام نيست
عارفان اين رتبه را دعوى كنند * سيرههاى خود به دو مبنى كنند
شيعيانرا نيستى كشف و شهود * عارفانرا غير اين مقصد نبود
شيعيان محدود دانندى مقام * رتبهء هر كس بود دون از امام
عارفانرا رتبهاى محدود نيست * در نبوت هم رهش مسدود نيست
از رياضت نى توان اللّه شد * ميتوان موسى كليم اللّه شد
آنكه فرق شيعه و عارف شناخت * اى جواد از لفظ عارف خود نباخت
عارفى را ار ، چو سنى ، شيعه ديد * يك نفر شيعى نگشت او را مريد
در پيرامون عشق و آنكه عشق حقيقى عشق دين است
عشق نباشد بجز وظيفه شناسى * حفظ كن اين نكته را كه هست اساسى
عشق مجرد ز علم ، آيت حمق است * حمق و جهالت خماسيش چو سداسى « 1 »
آنكه ندارد ز شرع پايهء محكم * دعوى عشقش نماز حيض و نفاسى
عشق كجا ميسزد به غير پيمبر * يا كه امامى و يا ستوده اناسى
هر كه ترا درس عشق داد در اول * فقه نياموخت ، دان كه هست سياسى
مردم دنياپرست در پى آنند * فتنه كنندى بهر طريق و لباسى
جاهل بيچاره را بعشق كند گرم * تا ببرد هستيش به غير حواسى
هامش
( 1 ) يعنى شش و پنجش يكى است كنايه از عدم تميز و فهم است