12 زاهد خام كه انكار مى و جام كند * پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه ميخوردن روز * دل چون آينه در زنك ظلام اندازد
آن زمان وقت مى صبح فروغ است كه شب * گرد خرگاه افق پردهء شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشى زينهار * بخورد باده و سنگى است بجام اندازد
13 ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم * با ما بجام و باده صافى خطاب كن
14 تا ابد بوى محبت بمشامش نرسد * هركه خاك در ميخانه برخساره نرفت
15 مقام اصلى ما گوشه خرابات است * خداش خير دهاد آنكه اين عمارت كرد
فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز * نظر بدردكشان از سر حقارت كرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ * اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد
16 گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان * بعد از اين خرقه صوفى بگر و نستانند
مفلسانيم و هواى مى و مطروب داريم * آه اگر خرقه پشمين بگر و نستانند
17 زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه باك * ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند