اما تحولات از جهت سوم
يعنى از جهت سيره و روش ، در اينجهت اگرچه فرقهها و شعبههاى بيشمار شدند بخصوص از جهت پير كه هر پيرى كه ميمرد چند تيره ميشدند و اكثر آنها منقرض گشتند ولى اساسا برد و نوع شدند يكى خانقاهى و ديگر خراباتى
و اين از آنجهت شد كه چون غرض اوليهء همه استغناى از شرع و شريعت بود .
چنانچه گفتيم كه اين خود اصلى از اصول مهمهء تصوف است بلكه ركن ركين است ولى بحسب مقتضيات اعصار و مقتضيات حال مريدان تا هر كجا كه پيش رود و تا چقدر مشترى داشته باشد اعمال ميكردند لهذا در عصر اول كه ابتداى پيدايش تصوف بود در اسلام بجز تمسك بظواهر اسلام راه ديگر نداشتند لهذا در اول از در زهد درآمدند و طريقه زهاد را مسلوك ميداشتند مردم چون آنها را زهاد پنداشتند آنها را خوش داشته و احترام ميداشتند كمكم پايهء زهد سست شد ، منصور حلاج و جمعى ديگر خواستند اصل استغنا را عملى سازند يعنى رفتن شرع و اباحهء محرمات را مجرى كنند در اين ، عجله كردند ، پيش نرفت ، منصور بر سر دار رفت ديگران نيز بسزاى خود رسيدند باقيها حساب كار خود كردند ، از آن ببعد مشايخ بمريدان توصيه مينمودند كه اسرار را فاش نكنند و نزد نا اهلان از وحدت سخن نگويند ، باز طريقه زهد را مسلوك داشتند .
اينست كه هرگاه بر اين متصوفه كسى اعتراض مىكند كه متصوفه مردمان لايبالى هستند در جواب ميگويند شما اين درويشهاى لايبالى را ميبينيد گمان ميكنيد كه صوفى يعنى اين لايباليها نميدانيد كه صوفيان