نيستى . پس به او چه گمان مىبرى اگر او را بندگى كنى ؟
چقدر خداوند منّان لغزشهاى ما را پرده پوشى كند ؟ ! تا چه اندازه در تحمّل كردار زشت ما صبر پيشه كند ؟ ! تا كى انسان در خواب غفلت باقى بماند ؟ !
حكايت امام سجّاد عليه السلام با راهزن
در سفرى حضرت سجّاد عليه السلام به قصد حج در حال حركت بوده تا در بين راه به صحرايى بين مكه و مدينه رسيد . پس ناگهان مرد راهزنى به آن حضرت رسيد و گفت : پايين بيا ؟ ! حضرت به او گفت : مقصودت چيست ؟ او گفت : مىخواهم تو را بكشم و اموالت را بگيرم .
حضرت فرمود : من هر چه را دارم با تو قسمت كرده و بر تو حلال مىنمايم او گفت : نه .
حضرت فرمود : براى من ، به قدرى كه مرا به مقصد برساند بگذار و بقيه آن مال تو باشد او گفت : نه و روى گردانيد .
حضرت فرمود : پروردگار تو كجاست ؟ او گفت : در خواب است . در اين حال دو شير درّنده حاضر شدند و يك شير سر آن ملعون را و ديگرى پايش را گرفتند و كشيدند .
در اين لحظه امام فرمود : گمان كردى كه پروردگارت در خواب است . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 46 / 41 ، باب 3 ، ذيل حديث 36 ؛ مجموعة ورّام : 2 / 81 .