الامتناع و الاستحاله مىگردد . و تفصيل اين مباحث در امور عامه فلسفه بيان شده است .
دوم : عقل و يا حكمت عملى كه به أعيان و حقايق خارجى نظرى ندارد ، تنها به افعال توجه دارد كه حكم آنها دو قسم است و ثالثى ندارد : حسن و قبح ، بلى عقل عدهاى از اعمال را يا تحسين مىكند و يا تقبيح ؛ يعنى هر فاعلِ عملِ حسن و قبيح ، در نظر عقل يا مستحق مدح ( و ثواب ) است و يا مستحق مذمت و سرزنش ( عقاب ) و اين مباحث ؛ مانند ضرب « دو » در « دو » « چهار » مىشود ، روشن و بديهى است . ولى متأسفانه جماعتى از متكلمين كه از مسايل عقلى بدور هستند ، در هر دو مورد به بيراهه رفتهاند .
بحث ما در اين مقام با بعضى از فلاسفه است كه در تفسير خود مىگويد : حسن و قبح عقلى ، دو حكمى است كه مانند احكام عقل نظرى واقعيت ندارد و عقلاء آن را براى مصالح و مفاسد زندگانى خود إعتبار كردهاند و لازم هم است . ولى در آخرت اين نظام عقلايى سقوط مىكند ؛ حسن و قبح عقلايى هم از بين مىرود .
نگارنده : يكى از لوازم اين انكار ، اين است كه عذاب كفاره و عاصيان ، حتى اگر كفر و معصيت آنان از اراده و إختيار مكلفين هم نباشد ، باز هم عقاب آنان مانعى ندارد ، هر چند به نظر ما ، در اين دنيا ظلم و ستم محسوب گردد ؛ زيرا اين حسن و قبح ( حكمت عملى ) اولًا از وضع خود إنسانها و براى مصالح و دفع مفاسد آنان است . و ثانياً در آخرت به انتفاى زندگانى اين جهانى همهء احكام إعتبارى آن ، از بين مىرود ؛ يعنى اولًا به احكام إعتبارى خود نمىتوانيم اعمال آفريدگارى را كه نه زمان دارد و نه مكان ، محكوم كنيم و نه موضوعى براى اجراى آن بر كارهاى واجب در ثواب و عقاب باقى مىماند .
آرى
« ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ . »
بنا براين حتى در دنيا هم نمىشود كه ما از خداوند انتظار داشته باشيم به حكم عقل عملى با ما عمل كند . واجبالوجود بطور مطلق ، محكوم بقوانين