تازه ، ما نمىدانيم اگر دين ها براى بشر توسط أنبياى گرامى نازل نمىشد و مرتكزات عمومى إنسانها در همهء ادوار از تعليمات اخلاقى آنها خالى مى ماند ، نوع بشر در زندگانى خود در اين كره زمين بين خود دچار چه جنايات هولناكى مىشد ، كه احتمالًا در همان دوره هاى أولى مانند ديناسورها ، از بين مىرفتند و نابود مىشدند ! !
تعلميات دين هاى واقعى آسمانى در روان هاى مؤمنين و كفار ريشه دوانيده و ناخود آگاه تا حدودى به وجدان اخلاقى إنسان كمك كردهاند ، حتى ممكن است بگوييم كه وجدان اخلاقى بشر زاييده همين دستورات اخلاقى دينهايى آسمانى مىباشد ، و گرنه عقل عملى إنسان مغلوب غرايز سركش او مىباشد كه به مراتب از غرايز حيوانى مخرب تر است ، آخر إنسان فكر بيشترى از حيوانات دارد كه بسيار غرايز آدمى را تقويت مىكند .
مثلًا إنسان مى فهمد كه بايد مواد نافعه را ذخيره كند و در دسترس ديگران قرار ندهد هر چند كه از گرسنگى بيميرند و قسمت عمده حيوانات بزرگ چنين فهمى ندارند كه به ذخيره كردن غذا بپردازند .
« وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا »
( الإسراء : 85 ) ؛ با ملاحظه تمام اين مطالب مىشود گفت : معرفت و عبادت خداوند هدف ثانوى است . و هدف اولى خلق إنسان ؛ مانند هدف نهايى كهكشانها و سماوات و بسيارى از حيوانات را خداوند بهما اعلام نفرموده و ما آن را نمىدانيم .
من فعلًا به اين نظر معتقدم هرچند همهء عمر گذشته ( هشتاد ساله ) به اين گذشت كه علت غايى اصلى إيجاد إنسان عبادت است . ولى با ملاحظه عدم إيمان و عبادت اكثريت إنسانها هر چند بسوء إختيار خود و أكثريت قاصرين از معاندين و مقصرين و باتوجه به حكمت بالغه و علم غير متناهى او به همهء جهات مى فهميم علت غايى اولى و اصلى إيجاد إنسان چيزى ديگر بوه و عبادت علت غايى ثانوى مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) - يعنى بايد اين طبيعت إنسان با پذيرش دين معادله مىشد تا أكثريت به دوزخ نمى رفت .