از سالكى پرسيدند : چرا از مردم عزلت گرفته و در گوشهء خلوت نشستهاى ؟ گفت : مىترسم دين و ايمانم ربوده شود و نفهمم !
أوّل فطرت كه پديد آمدى * از همه كس فرد و وحيد آمدى
عاقبت كار كزين جا روى * از همه شك نيست كه تنها روى
اين همه بند و گره از بهر كيست ؟ * وين همه آميزش و پيوند چيست ؟
هر كه به مشغوليت اندر ره است * غول رهِ تست خدا آگه است
پاى وفا در ره غولان مدار * روى به بيغولهء تنهايى آر
ور نبود از دل سودائيت * طاقت بيغولهء تنهائيت
خيز و قدم نه به ره رفتگان * رو سوى آرامگه خفتگان
ياد كن از عهد فراموششان * نكته شنو از لب خاموششان
پرشدهشان بين ز غبار استخوان * كُحل بصيرت كن از آن سرمهدان
منزلشان بين به تهِ سنگ تنگ * كوب ، سرِ افعى غفلت به سنگ « 1 »
هميشه مىفرمودند : اين أفرادى كه در روز اين قدر خرج مىكنند ، مگر در شب چقدر خزينه مىنمايند ؟ ! دخل و خرج معنوى سالك بايد با هم بخواند ؛ شب براى تهجّد بيدار شود ، بينالطّلوعين به قرائت قرآن و أذكار خود بپردازد و از حضرت پروردگار نور بگيرد ، تا روز كه براى تحصيل ، كسب يا تجارت پا به عالم كثرت مىگذارد از سرمايه نخورد ، بلكه دسترنج مجاهدات خود را در ارتباط با أهل كثرت با اقتصاد و ميانهروى خرج كند .
سالكى كه ارتباط و معاشرت او بىحساب و كتاب است مانند گوشت قربانى است ؛ هر كسى تكّهاى از او مىكند و مىبرد و نهايةً براى خود چيزى باقى نمانده ، مفلس و بيچاره مىشود .
هامش
( 1 ) . سفينةالبحار ، ج 3 ، ص 474 .