عذابى بنيان كنى براندازد ، و ماده شتر آيتى آشكار بود ولى در عين حال قبول آن براى نفسهاى منحرف ايشان دشوار مىنمود ، و طبيعت انسان چنان است كه چون با امرى دشوار رو به رو شود ، حالتى نفسانى در او پديد مىآيد كه بر اثر آن خودش را بزرگ تصور مىكند و آن امر دشوار را خوار و بىمقدار ، و در اين هنگام است كه ارزشهاى و الا و دين در نزد او بسيار حقير جلوهگر مىشود . و گاه ممكن است كه خود آن امر بزرگ نباشد ، ولى عظمت آن نهفتهء در ارزشهايى باشد كه به آن پيوستگى دارد . مردى نزد امام باقر ( ع ) آمد و دربارهء حكم روغن سيّالى پرسش كرد كه موشى مرده در آن ديده شده ، و امام به او گفت كه آن را بيدار كن ، پس آن مرد گفت : موش براى من از اين راحتتر است ، آيا جواب امام چه بود ؟ به او چيزى گفت كه تقريبا چنين معنى مىداد : تو موش را سبك نمىكنى ، بلكه دين خودت را سبك مىكنى . و در واقع اجتماعى نيز شواهدى بر اين انحراف خطرناك در نزد انسان پيدا مىكنيم ، و در چنين حال است كه مىبينى كسى به عالم احترام نمىگذارد ، نه از آن روى كه علمش اندك است ، يا ضعف شخصيت دارد ، بلكه بدان سبب كه شكل و شمايلش او را به احترام گذاشتن دعوت نمىكند ، و اين را نمىداند كه در چنين حالتى علم را خفيف و خوار كرده است نه خود عالم را ، و درمان اين حالت بدان است كه توازن و تعادلى در داخل انسان ميان نفس او و ارزشها برقرار شود ، و آن از راه تصور كردن عاقبت چنين انحرافى امكان پذير است .
قوم صالح شتر ماده را حقير و كوچك شمردند ، و چنان مىپنداشتند كه خود بزرگتر از آناند كه قدر او را بشناسند و به آن احترام گذارند ، و ملتزم پيمانى باشند كه دربارهء آن ماده شتر با پيغمبر ( ع ) بسته بودند ، و على رغم تحذير او با هم تبانى كردند و راضى به پى كردن آن شدند .
فَنادَوْا صاحِبَهُمْ
« پس دوست خويش را فراخواندند . » پس از ريختن برنامه و توافق بر آن ، قدّار يا احيمر را طلب كردند كه شقيترين فرد و گستاخترين ايشان بر حق بود ، و شايد ندا كردند در اين جا تنها به كلام نبود بلكه نيز رضا دادن به آن و تحمل نكردن مسئوليت دفاع از حق و از امر به