يقول : أقدم حيزوم ، والحمار عفير فقال : أقبضها في حياتي ؛ « 1 »
هنگامى كه وفات رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله فرا رسيد ، عباس بن عبدالمطلب و امير مؤمنان عليه السلام را خواست و به عباس فرمود : اى عموى محمد ! قبول مىكنى كه ارث محمّد را ببرى و قرضش را بپردازى و به وعدههايش وفا كنى ؟
او نپذيرفت و گفت : اى رسول خدا ! پدر و مادرم قربانت ؛ من پيرمردم و عيالم بسيار و مالم اندك است و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشتهاى . چه كسى توان وصايت تو را دارد ؟
حضرت اندكى سر پايين انداخت سپس فرمود : عباس ! مىپذيرى كه ارث محمّد را ببرى و قرضش را ادا كنى و وعدههايش را عملى كنى ؟
عرض كرد : پدر و مادرم به قربانت ! پيرمردى عيالمند و مالم اندك است و تو در سخاوت با باد مسابقه دارى .
فرمود : همانا اين وصيت را به كسى مىسپارم كه شايسته دريافت آن است .
سپس فرمود : اى على ! اى برادر محمد ! قبول دارى كه به وعدههاى محمد عمل كنى و قرضش را بپردازى و ميراثش را بگيرى ؟
على عليه السلام عرض كرد : آرى پدر و مادرم به قربانت . سود و زيانش با من .
على عليه السلام فرمود : من به پيامبر نظر مىكردم ، ديدم انگشتر خويش را از انگشت بيرون كرد و فرمود : تا من زندهام اين انگشتر را به دست كن ؛ چون در انگشتم نهادم ، به آن نظر كردم آرزو بردم كه از تمام ميراث آن حضرت همين انگشتر را داشته باشم .
سپس فرياد زد : اى بلال ! آن كلاه ، زره ، پرچم ، پيراهن ، ذوالفقار ، عمامه سحاب ،
هامش
( 1 ) . الكافى : 1 / 236 ، حديث 9 .