از اين بيان ، بىپايه بودن يك سلسله اشكالاتى كه از زبان روشنفكران ما شنيده مىشود روشن خواهد شد ( متأسفانه همانطور كه دزدى در كشور ما مانند يك بيمارى واگير امنيت مالى را به كلى از ميان برده ، اين بليّه در محيط فكرى ما نيز ريشه دوانيده و مواد فكرى صحيح ، مورد دستبرد قرار مىگيرد ! ؟ )
اين آقايان مىگويند : « يك فرد انسان كه به وسيلهء دست خدادادى بايد تا آخرين لحظهء زندگى در رفاه حال خود كوشيده ، مشكلات زندگىاش را با دست تواناى خود حل كند ، چرا بايد بر اثر يك اشتباه كه از ناحيهء فشار اقتصادى دامنگيرش شده ، تا آخر عمر به واسطهء بريدن دست بيچاره شود ؟ » .
حقيقت اين اشكال قبول اصل جنايت و چارهجويى از راه برانگيختن حس ترحم و انساندوستى است و به تقرير ديگر : درست است كه دزد با عمل زشت خود مرتكب جنايتى شده ، ولى نظر به اينكه غالباً فشار اقتصادى ، انسان شريف را به اين جنايت وادار مىكند حس ترحم و انساندوستى مانع از اين است كه با بريدن دست ، وى را براى هميشه بيچاره كنيم .
اشتباه اين منطق بسيار روشن است ، زيرا متابعت حكم عاطفه در حقوق فردى مانعى ندارد ، اسلام نيز ( چنان كه از آيات قرآنى پيداست ) در حقوق فردى مانند اقسام قصاص و حقوق مالى از صاحبان حقوق با تحريص و ترغيب درخواست نموده كه از حقوق خود چشم بپوشند و برادران نوعى خود را به تكلف و زحمت نيندازند .
ولى در موارد حقوق اجتماعى به كار بردن عاطفهء انساندوستى در يك جانى و چشمپوشى از مجازات وى در حقيقت جنايت كردن به يك جامعه با كمال بىرحمى است و رها كردن يك دزد و حفظ آبروى يك بزهكار ، گرفتار ساختن ميليونها نفوس بىگناه و دريدن پردهء احترام آنهاست .
ترّحم بر پلنگ تيزدندان * ستمكارى بود بر گوسفندان
به هر حال مسئله اين است كه در يك حكم و مادهء قانونى كه براى مجازات يك