توضيح اينكه همهء اين تعاريف ، تعريف لفظى و به اصطلاح شرح الاسم است « 1 » و هرگز تعريف حقيقى كه همان تعريف به حد و رسم است ، نمىباشد . زيرا در تعريف نخستين ، وجود به ثابت تبديل شده است و با جايگزين ساختن مترادف به جاى مترادف ديگر ، تعريف واقعى انجام نمىگيرد . و تعريف دوّم مستلزم دور است ، زيرا منظور از « موصول » ( الذي ) كه در تعريف اخذ شده ، همان « وجود » و خود معرف است و اخذ « معرَّف » در « معرِّف » ، از روشنترين مصاديق دور است و دربارهء تعريف شيخ ، خود ايشان در شفا چنين مىفرمايد :
« جمهور الناس يتصوّرون حقيقة الوجود و لا يعرفون البتة انّه يجب أن يكون فاعلا أو منفعلا » . « 2 »
شيخ در شفاء دربارهء بىنيازى وجود از هرگونه تعريف ، بيان بسيار شيوايى دارد كه خلاصه آن اين است :
همانطور كه بايد قضايا و تصديقات نظرى به يك سلسله قضاياى بديهى منتهى گردد ، مانند امتناع اجتماع نقيضين و امتناع ارتفاع آنها ، همچنين در امور تصورى بايد يك سلسله مفاهيمى باشد كه مبادى همه مفاهيم تصورى بوده و بالذات براى انسان روشن و واضح باشد ، اگر چنين نباشد و هرمفهوم تصورى ، محتاج به مفهوم
هامش
( 1 ) . ما به پيروى از متأخرين ، تعريف لفظى را با شرح الاسمى يكى دانستيم ، در صورتى كه بنابر تحقيق ايندو باهم فرق دارند و هركدام به مرحلهاى از تعريف اطلاق مىشود .
حكيم و عارف بزرگ اسلامى ، مرحوم آيت اللّه شيخ محمد حسين اصفهانى كمپانى در حواشى خود بر كفاية الاصول به نام « نهاية الدراية » 1 / 176 طبع تهران ، بر اين اشتباه توجه داده است و پيش از ايشان محقّق لاهيجى در حاشيهء « شوارق » در مبحث موضوع علم متذكر مىباشد .
( 2 ) . الهيات شفاء ، ص 292 .